سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386
*یادش به خیر و خدا رحمتش کنه*
*یادش به خیر و خدا رحمتش کنه*
وقتی بچه بودم و به مدرسه میرفتم،اون وقتا یه ننجونی داشتم مثل یه دسته گل،خوش اخلاق و خوش برخورد و با نماز و با ایمان ،اما کمر خمیده و شکسته از روزگار.
دیگه تقریبا میشد بگی دولا شده.با این وضعش نزدیک به 8 سال هر روز صبح خیلی زود 4تا5از خواب پا میشد که سماور رو روشن کنه و صبحونه رو آماده کنه برام تا شازده پسر بلند شه و صبحونه بخوره و به مدرسه بره، که نکنه با شکم خالی درساشو نفهمه.تعریف نباشه منم از اون درس خونا بودم که میگفتن فلانی...خونه.
حتما باید با صدای ننجونی بیدار میشدم.منم کم خواب بودم و هر موقع که منو بیدار میکرد شکایتی نداشتم و از این موضوع خیلی خوشش میاومد چون اونم دیگه تنها نبود.معمولا بعد از نماز منو بیدار میکرد و میشست پای سماور،این ننجونی ما شاید روزی 100 تا چایی میخورد.هر کسی رو که میدید میگفت :بیا بشین برات چایی تازه دم بریزم،اون وقت بهانه ای پیش می اومد که خودش هم لاقل 10 تا چایی بخوره.فکر میکنم آخر عمری رنگ استخونش شده بود رنگ چایی.
این وضعیت تا دیپلم ادامه داشت،وقتی دانشگاه قبول شدم ،من یه نعمت رو از دست دادم و اون هم همنشینی دم صبح منو.هر چند وقت که می تونستم بهش یه سری میزدم.آخر عمری بنده خدا مریض شد و از دنیا رفت.خدا کنه تو اون دنیا با بهترن ها محشور بشه.یه تکه کلام معروفی داشت که همه فامیل هنوز هم از قول اون میگن*مهمان منی هر چه خوری آب*.حیفم اومد در مورد ننجونیم که خدا میدونه برام چه قدر زحمت کشیده چیزی ننویسم.خدا کنه از من راضی باشه.خدا بیامرزتش.
تو دوست عزیز اینو که خوندی لاقل یه صلوات برای شادی روحش بفرست.خیلی ازت ممنونم.
وقتی بچه بودم و به مدرسه میرفتم،اون وقتا یه ننجونی داشتم مثل یه دسته گل،خوش اخلاق و خوش برخورد و با نماز و با ایمان ،اما کمر خمیده و شکسته از روزگار.
دیگه تقریبا میشد بگی دولا شده.با این وضعش نزدیک به 8 سال هر روز صبح خیلی زود 4تا5از خواب پا میشد که سماور رو روشن کنه و صبحونه رو آماده کنه برام تا شازده پسر بلند شه و صبحونه بخوره و به مدرسه بره، که نکنه با شکم خالی درساشو نفهمه.تعریف نباشه منم از اون درس خونا بودم که میگفتن فلانی...خونه.
حتما باید با صدای ننجونی بیدار میشدم.منم کم خواب بودم و هر موقع که منو بیدار میکرد شکایتی نداشتم و از این موضوع خیلی خوشش میاومد چون اونم دیگه تنها نبود.معمولا بعد از نماز منو بیدار میکرد و میشست پای سماور،این ننجونی ما شاید روزی 100 تا چایی میخورد.هر کسی رو که میدید میگفت :بیا بشین برات چایی تازه دم بریزم،اون وقت بهانه ای پیش می اومد که خودش هم لاقل 10 تا چایی بخوره.فکر میکنم آخر عمری رنگ استخونش شده بود رنگ چایی.
این وضعیت تا دیپلم ادامه داشت،وقتی دانشگاه قبول شدم ،من یه نعمت رو از دست دادم و اون هم همنشینی دم صبح منو.هر چند وقت که می تونستم بهش یه سری میزدم.آخر عمری بنده خدا مریض شد و از دنیا رفت.خدا کنه تو اون دنیا با بهترن ها محشور بشه.یه تکه کلام معروفی داشت که همه فامیل هنوز هم از قول اون میگن*مهمان منی هر چه خوری آب*.حیفم اومد در مورد ننجونیم که خدا میدونه برام چه قدر زحمت کشیده چیزی ننویسم.خدا کنه از من راضی باشه.خدا بیامرزتش.
تو دوست عزیز اینو که خوندی لاقل یه صلوات برای شادی روحش بفرست.خیلی ازت ممنونم.
